رفتم جلو گفتم «ببخشید خانوم آتیش داری؟» هول شد گفت «واسه چی میخوای؟» گفتم «میخوام تکلیفمو با چشات روشن کنم». خندید ، خندیدم. گفتم «شالت آبیه ، مثه دریاس ، موج داره دریات». گفت «ینی چی؟» گفتم « پیچ پیچی » خندید ، خندیدم. دیدم اهل دله ، نشستم کنارش ، لش رو نیمکت. گفتم «همیشه دنبال دلیلی؟» گفت «چطور؟» گفتم «ببین ، همین الانم دنبال دلیلی» خندید ، خندیدم. گفتم «میخندی تو دلم رخت میشورن» گفت «دیوونه ای؟» گفتم «سرت که پایین بود باد میومد. یه طره از موهات بیرون بود ، تاب میخورد. دووم نیوردم ، دیوونه شدم». گفت «با این حرفا روزی مخ چنتا دخترو میزنی؟» خوشم نیومد از حرفش. پا شدم خودمو جمع و جور کردم صاف نشستم. گفتم «تو ازونایی که وقتی میرن شمعدونیا دق میکنن. صدات مثه بوی بنزین میمونه ، آدم دوس داره همه شو بکشه توی خودش. ازونایی که همه راها به تو ختم میشن. خنده هات مثه آب میمونه ، بی صداس ولی آرامش میده». سر برگردوندم دیدم کوله ش رو دوششه داره میره. سعی کردم بین انگشتام بگیرمش. کوچیکتر میشد. انقدر رفت که نقطه شد. انگشتام رسیدن به هم. دیگه نبود. تکیه دادم به پشتی نیمکت ، زل زدم به آسمون. ابرا شبیه شمعدونیای دق کرده بودن. راستی گفت اسمش شهرزاده. شهرزاد ، روسری رقصنده با باد ، میروی در یاد ، میشوی غمباد.

لئو

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین ۱۳۹۵ساعت 7:17  توسط لئو 

روزی که آدمی بفهمد اینستاگرام محل اشتراک گذاری عکس با یه کپشن مختصره

و زیر عکسشو با دو تا  برگه آچار پشت و رو پر نکنه ، اونروزم عیده

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین ۱۳۹۵ساعت 7:16  توسط لئو