تجاوز مردی هفتاد ساله به کودک هفت ساله. مرگ نابهنگام نابغه ی ریاضی ایران. شورش در شهر، اینبار نا امنی در دوسلدورف آلمان. داشتم تیتر اخبار روز رو میخوندم و بعد از هر تیتر با کف دست به پیشونی خودم میزدم و میگفتم: «وَح ، پسر دیگه چه خبری میتونه ازین بدتر باشه هشت صبی؟» که نسرین از اتاقش اومد بیرون. و بعله، هشت صب روز تعطیل فقط یه خبر میتونه بدتر ازین باشه. نسرین گفت:«یه ساعت دیگه وقت آرایشگاه دارم. میخوام موهامو کوتاه کنم» موقع گفتنش لبخند گل و گشادی روی صورتش بود که خوب اصلا هم عجیب نیست. مجرم ها همیشه موقع ارتکاب جرم  لبخند به لب دارن. حداقل حرفه ای هاشون. باید کاری میکردم. تصمیم گرفتم از راه گفتگو وارد بشم. گفتم: «حالا چه مدلی میخوای کوتاه کنی؟» عکس اما واتسون که موهاش تا روی گوشاش بود رو بهم نشون داد گفت: «اینطوری. قشنگه نه؟» چند ثانیه ای به عکس نگاه کردم و بعد لبخند زدم و گفتم: «ببین این اما واتسونه، این موهاشو شخم هم بزنه قشنگ میشه، به تو نمیاد ولی اینجوری انصافا، نکن.» یه کم فکر کرد و گفت:«امممم ، مصری چطوره؟ مصری بزنم مثلا.» گفتم: «ببین عسل بانو حلوای تر، اینجا برای مصری زدن جای خوبی نیست، شاید عزیز مصرهای دیگری باشی، ولی اینجا تهرانه. دوده ، دمه، خفقان. مدل مو هم که میدونی باید با آب و هوای منطقه متناسب باشه، مصر گرمه ، خشکه، شرجی، مال ما نیست اصلا.» اون عسل بانو حلوای تر رو همیشه اول جمله هاتون بگید، رو نسرین اثر نداره ولی شما استفاده کنید، جوابه. نسرین گفت:«اصلا یه کاری میکنیم. میرم از ته میزنم، راحت. یه بادی هم به کلَم میخوره.» گفتم: «نه اون که اصلا سراغش نرو. اونجور که اصلا دعوامون میشه، مصیبت. مردم چی میگن؟ تا ببیننت لپتو میکشن میگن چند ماه حبسی جوجو؟» گفت:«اصلا بحث با تو فایده نداره. و پا شد رفت.» ببینید این که میگن همه چیز با گفتگو و بوس و بغل و اینا حل میشه همش مزخرفاته. منم اولش از راه گفتگو وارد شدم دیدم نمیشه، رفتم درو روش قفل کردم. حالا فحش و مشت و لگد و اینام خوردم یه چنتا، ولی خوب یعنی میخوام بگم گفتگو تنها راهش نیست، دیدید جواب نمیده درو قفل کنید، کفشاشو قایم کنید، آهک بریزید تو پنککش، خلاصه هرکس به طریقی. اما یادتون باشه تحت هیچ شرایطی نباید بذارید بره موهاشو کوتاه کنه

#لئو (#محمدرضا_جعفری)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 23:24  توسط لئو  | 

بهش گفتم: توی سریال گیم آف ترونز یه جا تیریون لنیستر میگه:«نقطه ضعفتو بنداز گردنت تا همیشه جلو چشمت باشه و برات عادی بشه. اونوقته که دیگه اذیتت نمیکنه.» نسرین گفت:«آره خوب، راست میگه، چرا همینکارو نمیکنی؟ داری خودتو از بین میبری.» گفتم:«میدونم. ولی تورو نمیدونم باید چجوری بندازم گردنم»

#لئو (#محمدرضا_جعفری)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 23:22  توسط لئو  |