- نگران نباش، من مواظبتم.
+ پس کی مواظب خودته؟



اولین باری که کار اشتباهی کردم، بابا یه روز کامل باهام حرف نزد. ما هیچوقت هیچ ناهاری رو دو نفره نخوردیم، هیچ جاده ای رو با هم دو نفره قدم نزدیم، هیچ کار دو نفره ای رو با هم انجام ندادیم. ولی تا دلت بخواد با هم پنچری گرفتیم، به موتور ماشین بابا ور رفتیم، روغن ماشینشو عوض کردیم. من از اینکه دستام سیاه بشه بدم میومد. دستای بابا ولی بعد از اونهمه سال تیره تر شده بود.
دومین باری که کار خیلی بدی کردم بابا دو روز باهام حرف نزد. یه روز با کارنامه ی نوبت اول دوم دبیرستانم اومد خونه. کارنامه رو گذاشت لب طاقچه و فقط یه جمله گفت:«صب تا شب جون بکن، تهش آقا هندسه بگیره 12». وقتی اینو میگفت به من نگاه نمیکرد. مطمئن نیستم بعد از اینهمه سال اون چیزی شده باشم که بابا میخواست. هیچوقت بهم نگفت چی میخواد.
سومین باری که کار خیلی خیلی بدی کردم، بابا یه هفته حتی جواب سلامم رو هم نداد. اما همیشه از من آدم بهتری بود. تاکسی داشت. هیچوقت کرایه های 900 تومنی رو 1000 تومن نگرفت. یه بار وقتی داشت منو میرسوند توی مسیر مسافر هم زد، بهش گفتم:«100 تومن دیگه حلالیت طلبیدن نداره که پدر من، راه بیفت بریم، کسی با 100 تومن تا حالا پولدار نشده». خیلی شمرده جواب داد:«این صد تومن اونو پولدار نمیکنه، ولی تو و منو حتما بدبخت میکنه. من دندون خوردن حلال خودمم ندارم، چه برسه حرومش». بازم وقتی داشت این جمله رو میگفت به من نگاه نمیکرد.  
بعد دیگه حسابش از دستم در رفت، که چندبار دیگه اشتباه کردم، که چند بار دیگه بابا باهام حرف نزد، هربار هم طولانی تر از بار قبل. ولی آخرین باری که کار بدی کردم رو خوب یادمه. بابا بدون اینکه باهام حرفی بزنه رفت. اینبار ولی برای همیشه و خیلی خیلی طولانی تر از قبل. وقتی تازه راه رفتنو یاد گرفتم، موقع رد شدن از خیابون، موقع دوچرخه سواری، شب عروسی محسن، همیشه اگه برمیگشتیم بابا رو میدیدیم که حواسش بهمون هست. کی ولی مراقب خودت بود بابا؟

لئو (محمدرضا جعفری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 7:1  توسط لئو  | 

توی تاکسی که نشستم راننده مشغول صحبت با یکی از مسافرها بود. کمی بعد، از حرفهاشون متوجه شدم که راجب تجاوز اخیر به یک دختر بچه حرف میزنند. راننده پیشنهاد داد:«به نظر من اینجور آدمارو باید بگیرن از یه جایی آویزون کنن که همچین ذره ذره زجرکش بشن. یه دفه اعدام کردن واسه اینا عروسیه». من از پنجره بیرون رو نگاه میکردم. جزییات اینجور اتفاق ها هیچوقت برام جذاب نبوده. چند متر جلوتر از شدت ترمز ماشین به جلو پرت شدم. خوب که دقت کردم دیدم ماشین جلویی وسط خیابون ایستاده. احتمالا حین رانندگی خاموش کرده بود. خانومی پشت فرمون بود. با یه مکث نسبتا طولانی دوباره شروع به حرکت کرد. راننده نگاهی به من کرد و با حالت ترحم برانگیزی سرشو تکون داد و گفت:«زنن دیگه، چیکار میشه کرد؟». معمولا با همچین افرادی بحث نمیکنم اما اینبار ترجیح دادم جوابشو بدم. گفتم:«ببین اینکه شما بخاطرش وایسادی خیلی قشنگه، اینم که بوق نزدی که بیشتر هول بشه دمت گرم. منتاها ای کاش بخاطر اینکه اونم یه انسانه و امکان داره اشتباه کنه همه ی این کارهارو میکردی، نه اینکه چون زنه و احتمالا تو فکر میکنی از تو ضعیف تره». شاید فکر کرد حرف بدی بهش زدم، یا شاید تصور کرد اگه جوابی نده جلوی بقیه ی مسافرا کم آورده. بهرحال بلافاصله گفت:«آدم زنده وکیل وصی نمیخواد داداش، مخصوصا از نوع زنش که خودشون دو متر زبون دارن». خواستم پیاده شم ولی بدم هم نمیومد قبل از پیاده شدن حرف آخرمو تو صورتش بکوبم. گفتم:«خطرناک تر از اون آقای دزد یا متجاوز یا قاتل، این طرز تفکر شماست. جلوی آدم فاسد رو میشه گرفت، ولی تفکر فاسد رو، نه. اگه دست من بود، شما رو جای اینکه از جایی آویزونت کنم مجبور میکردم کتاب بخونی و آموزش ببینی. شاید دیگه بعدش اصلا لازم نشه کسی رو هم اعدام کنیم».

لئو (محمدرضا جعفری)

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:14  توسط لئو  |