توی تاکسی که نشستم راننده مشغول صحبت با یکی از مسافرها بود. کمی بعد، از حرفهاشون متوجه شدم که راجب تجاوز اخیر به یک دختر بچه حرف میزنند. راننده پیشنهاد داد:«به نظر من اینجور آدمارو باید بگیرن از یه جایی آویزون کنن که همچین ذره ذره زجرکش بشن. یه دفه اعدام کردن واسه اینا عروسیه». من از پنجره بیرون رو نگاه میکردم. جزییات اینجور اتفاق ها هیچوقت برام جذاب نبوده. چند متر جلوتر از شدت ترمز ماشین به جلو پرت شدم. خوب که دقت کردم دیدم ماشین جلویی وسط خیابون ایستاده. احتمالا حین رانندگی خاموش کرده بود. خانومی پشت فرمون بود. با یه مکث نسبتا طولانی دوباره شروع به حرکت کرد. راننده نگاهی به من کرد و با حالت ترحم برانگیزی سرشو تکون داد و گفت:«زنن دیگه، چیکار میشه کرد؟». معمولا با همچین افرادی بحث نمیکنم اما اینبار ترجیح دادم جوابشو بدم. گفتم:«ببین اینکه شما بخاطرش وایسادی خیلی قشنگه، اینم که بوق نزدی که بیشتر هول بشه دمت گرم. منتاها ای کاش بخاطر اینکه اونم یه انسانه و امکان داره اشتباه کنه همه ی این کارهارو میکردی، نه اینکه چون زنه و احتمالا تو فکر میکنی از تو ضعیف تره». شاید فکر کرد حرف بدی بهش زدم، یا شاید تصور کرد اگه جوابی نده جلوی بقیه ی مسافرا کم آورده. بهرحال بلافاصله گفت:«آدم زنده وکیل وصی نمیخواد داداش، مخصوصا از نوع زنش که خودشون دو متر زبون دارن». خواستم پیاده شم ولی بدم هم نمیومد قبل از پیاده شدن حرف آخرمو تو صورتش بکوبم. گفتم:«خطرناک تر از اون آقای دزد یا متجاوز یا قاتل، این طرز تفکر شماست. جلوی آدم فاسد رو میشه گرفت، ولی تفکر فاسد رو، نه. اگه دست من بود، شما رو جای اینکه از جایی آویزونت کنم مجبور میکردم کتاب بخونی و آموزش ببینی. شاید دیگه بعدش اصلا لازم نشه کسی رو هم اعدام کنیم».

لئو (محمدرضا جعفری)

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:14  توسط لئو  |